روزهای بی انگیزه
ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز ٢ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: روزهای بی خود

اه اه چه روزهای بی خودی رو دارم سپری می کنم. آینده ای روشن مسیری مه آلود و سخت و احمقانه. آرنولد هم بیاد کم میاره.

کار هم که به شکر خدا خوابیده ! نه به اون روزا که این کار با هم میاد که فرصت نداری سرت رو بخارونی نه به این که یه کارت ویزیت بی قابلیت هم نیست اصلاح کنی !

یه چند روزی هست می خوام فصل 4 سریال زنان سر سخت (desperate housewives) رو شروع کنم وقت نمیشه ! از بس بیکاریم وقت نمیشه !

دیشب با عزیزترین یک یگو مگوی توپولی داشتیم ! خیلی عذاب وجدان گرفتم . گناه داره شهر غریب گوشت تنش رو هی آب می کنم.

یه شعر خوشگل برام فرستاد

 

سخت آشفته و غمگین بودم…

  به خودم می گفتم:

 بچه ها تنبل و بد اخلاقند

 دست کم میگیرند

 درس ومشق خود را…

 باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم

  و نخندم اصلا

 تا بترسند از من

 و حسابی ببرند…

 

  

 خط کشی آوردم،

 درهوا چرخاندم...

  چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید

 مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

 اولی کامل بود،

 دومی بدخط بود

 بر سرش داد زدم...

 سومی می لرزید...

 خوب، گیر آوردم !!!

صید در دام افتاد

و به چنگ آمد زود...

دفتر مشق حسن گم شده بود

این طرف، آنطرف، نیمکتش را می گشت

تو کجایی بچه؟؟؟

بله آقا، اینجا

همچنان می لرزید...

” پاک تنبل شده ای بچه بد ”

" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"

” ما نوشتیم آقا ”

بازکن دستت را...

خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم

او تقلا می کرد

چون نگاهش کردم

ناله سختی کرد...

گوشه ی صورت او قرمز شد

هق هقی کردو سپس ساکت شد...

همچنان می گریید...

مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

 

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد

 

زیر یک میز،کنار دیوار،

دفتری پیدا کرد ……

 

گفت : آقا ایناهاش،

دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود

سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

 

صبح فردا دیدم

که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر

سوی من می آیند...

 

خجل و دل نگران،

منتظر ماندم من

تا که حرفی بزنند

 

شکوه ای یا گله ای،

یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم

 

پدرش بعدِ سلام،

 

گفت : لطفی بکنید،

و حسن را بسپارید به ما ”

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟

گفت : این خنگ خدا

وقتی از مدرسه برمی گشته

 

به زمین افتاده

 

بچه ی سر به هوا،

یا که دعوا کرده

قصه ای ساخته است

 

زیر ابرو وکنارچشمش،

متورم شده است

 

درد سختی دارد،

 

می بریمش دکتر

با اجازه آقا …….

چشمم افتاد به چشم کودک...

غرق اندوه و تاثرگشتم

منِ شرمنده معلم بودم

لیک آن کودک خرد وکوچک

این چنین درس بزرگی می داد

بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم

او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت

آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم

من از آن روز معلم شده ام ….

او به من یاد بداد  درس زیبایی را...

که به هنگامه ی خشم

نه به دل تصمیمی

نه به لب دستوری

نه کنم تنبیهی

 

 

یا چرا اصلا من

عصبانی باشم

 

با محبت شاید،

گرهی بگشایم

با خشونت هرگز...

          با خشونت هرگز...

 

                   با خشونت هرگز

 



 
ماهواره ممنوعـــه، اینترنت فیلتــره...
ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

ماهواره ممنوعـــه، اینترنت فیلتــره،
شراب حرامـه، رابطه با جنس مخالف گناهـه، امنیت خیــاله، عشق نـایـابه، خیانت رواجــه، دروغ نقـل و نبـاته، آینده سیاهـــه،
هوا آلـــوده ....
کاش میشد بریم لب اون دنیا واستیم و
بشاشیم به این دنیا ..


 
امروز ۴ اکتبر - آی لاو یو پی ام سی !!! :دی
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱٢ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

امروز ۴ اکتبر، روزِ جهانی‌ِ حیواناته، فراموش نکنید، دستِ کم یک اس‌ام‌اس برای دوست دختر/پسر قبلیتون بفرستید


 
نشانی جدید شرکت پارس لند
ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: پارس لند

گروه مشاورین همایش ها و تبلیغات پارس لند


 
مشاوره تبلیغاتی
ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ٢٥ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

مجری و برگزارکننده همایش ها، کنفرانس ها، سمینارها و نمایشگاه های داخلی و خارجی

ست اداری


 
عاشورا
ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز ٢٥ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

امروز عاشوراست....

 


 
نقدی بر فیلم سینمایی فاصله
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۸ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: نقدی بر فیلم سینمایی فاصله

فرصتی دست داد تا مجدد سری به سینما و پاتوق همیشگی، سینما فرهنگ بزنیم. از نوبت قبلی که تبلیغ فیلم فاصله در اول کار پخش شده بود تصمیم گرفته بودم که حتما بیام و این فیلم و ببینم و بررسی ای از نزدیک داشته باشم.

ساعت ٧ به سینما رسیدیم و مثل همیشه باید یک ساعتی رو صبر می کردیم تا نوبت ما بشه! فالی بر احوال انداختیم و قرعه به نام پمپ بنزین افتاد تا اندک زمانی رو پاس کنیم. ما هم که خوشحال و محظوظ از اینکه اتول جدیدمان مثال بنز! بنزین می خورد به سمت پمپ بنزین پل رومی حرکت کردیم و مسیر 15 دقیقه ای را فیکس 1 ساعت در ترافیک حالی بردیم و بالاخره به سینما رسیدیم.

یک سوالی همیشه ذهن من را درگیر خودش کرده است که چرا عالم نسوان همیشه قبل و بعد از فیلم نیم ساعتی را در خلاء سکنا می گزینند بس فزون!

القصه فیلم شروع شد.

- مهدی جون بیا برات ساندویچ خریدم!

- عزیزم من تو سینما چیزی نمی خورم درست نیست

- چس نکن خودتو دیگه بیا بخور!

- عزیزم اونا رو نریز زمین زشته!

- اه مهدی تو که این قدر پاستوریزه نبودی! آدم باش!

- باشه عزیزم هرچی تو بگی لال شو فقط بزار فیلم ببینیم!

اینگونه بود که ما پیروز و مشغول تماشا شدیم.

کامران قدکچیان کارگردان فیلم رز سفید پروژه ای دیگر از فیلم فارسی ها را رقم می زند.

- عزیزم آشغالاتو ننداز زیر صندلی، کثافت میبینن زشته!

- اه مهدی تاریک کسی کاری نداره بزار بخورم!

- خوب باشه مشغول باش!

اسامی بازیگرها یکی پس از دیگری رقم می خورد! الناز شاکر دوست، فرامرز قریبیان، پژمان بازغی، بس ناجوانمردانه زیباست این الناز شاکر دوست، حیف قدش کوتاس به ما نمی خوره!

 گرد ِ جهان گردیده ام، خوبان ِ عالم دیده ام          لطف ِ همه سنجیده ام، اما  لیلا اوتادی چیز ِ دیگریست ! که بحمدال... در این فیلم نیست.

- اوف پدرسگ چه بنزی سوار شده مهدی ببین! -

فدات شم آروم جولو ملت زشته خوب!

- نه نه تورو خدا ببین من جا الناز شاکر دوست بودم بهش ......... !!

- لال شی تو که این قد بی ادبی آخه! ساندویچت رو بخور!

فیلم خوش ساختی است، من که فیلم زیاد می بینم در پاره ای از سکانس ها نمی تونستم چند دقیقه بعد رو پیش بینی کنم که نشان از فیلم نامه خوب کار داشت، معمولا در فیلم های ایرانی در همان 5 دقیقه اول می توان کل فیلم را حدس زد.

- وای مهدی من عاشق گل روز سفیدم!

- به من چه!

- خیلی گهی! چرا برا من گل نمی خری!

-به بابات بگو برات بخره ! من از این سوسول بازیا خوشم نمیاد!

در یک سکانس الناز شاکر دوست در نقش خواستگاری شده ظاهر میشد و آقای قریبیان در نقش خواستگاری کننده! وای از این کلوزاپ! ویران میکند هر مردی را، ماشاا... چه قد و بالایی هم دارد! ما که ندیدیم البته جای برادری! اما دوستان خوب تعریف می کردند!

- مهدی پاپ کرنام ریخت کف سالن!

- جهنم ! گفتم نخر!

و نقطه اوج فیلم اون ویلا قشنگه بود تو شمال که آدمیزاد رو یاد شاعر میندازه که می گفت اگر روزی رسد دستم به آلاچیقت!

به هر حال توصیه می کنم تا اکران هست برید و تماشا کنید و یادی از بنده نیز بفرمایید !

 


 
کمر درد ناموسی
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱٧ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: کمر درد ناموسی

یه روز صبح یه مریض به دکتر جراح مراجعه میکنه و از کمر درد شدید شکایت میکنه .دکتره بعد از معاینه ازش میپرسه: خب، بگو ببینم واسه چی کمر درد گرفتی؟
    
مریض پاسخ میده: «من برای یک کلوپ شبانه کار میکنم. امروز صبح زودتر به خونه ام رفتم و وقتی وارد آپارتمانم شدم، یه صداهایی از اتاق خواب شنیدم! وقتی وارد اتاق شدم، فهمیدم که یکی با همسرم بوده!!
در بالکن هم باز بود. من سریع دویدم طرف بالکن، ولی کسی را اونجا ندیدم. وقتی پایین را نگاه کردم، یه مرد را دیدم که میدوید و در همان حال داشت لباس میپوشید.

من یخچال را که روی بالکن بود گرفتم و پرتاب کردم به طرف اون!!دلیل کمر دردم هم همین بلند کردن یخچاله.
 

مریض بعدی میاد و دکتر بهش میگه: به نظر میرسه که تصادف بدی با یک ماشین داشتی. مریض قبلیِ من بد حال به نظر میرسید، ولی مثل اینکه حال شما خیلی بدتره! بگو ببینم چه اتفاقی برات افتاده؟

مریض پاسخ میده:
 «باید بدونید که من تا حالا بیکار بودم و امروز اولین روز کار جدیدم بود.ولی من فراموش کرده بودم که ساعت را کوک کنم و برای همین هم نزدیک بود دیر کنم.من سریع از خونه زدم بیرون و در همون حال هم داشتم لباسهام را میپوشیدم،شما باور نمیکنید؛ولی یهو یه یخچال از بالا افتاد روی سر من!


وقتی مریض سوم میاد به نظر میرسه که حالش از دو مریض قبلی وخیمتره.دکتره در حالی که شوکه شده بوده دوباره میپرسه «از کدوم جهنمی فرار کردی؟!»
 
مریض میگه: خب، راستش توی یه یخچال بودم که یهو یه نفر اون را از طبقه سوم پرتاب کرد پایین!


 
چه بی منطق به چشمات می شه عادت کرد
ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱٠ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ته سیگار

تو می خندی ... حواست نیست ... من آروم می میرم
تو می رقصی و من ... عاشق شدن رو یاد می گیرم

چه جذابی ... چه گیرایی
چه بی منطق به چشمات می شه عادت کرد
توی دستای تو باید به سیگارم حسادت کرد

منو پوک می زنی آروم
خرابم می کنی از سر
رژ لب روی ته سیگار
تن من زیر خاکستر

تنم می لرزه و می ری ... حواست نیست
هوامو کام می گیری ... حواست نیست
حواسم هست و می میرم ... حواست نیست
کنارت اوج می گیرم ... حواست نیست


 
بخاطر یک مشت مرد!
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ٢٧ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

بخاطر یک مشت مرد!

- وقتی مردی شما را بخواهد، هیچ چیز نمی  تواند جلوی او را بگیرد.

- اگر شما را نخواهد، هیچ چیز نمی تواند نگهش دارد.

- دست از بهانه گیری برای یک مرد و رفتار او بردارید.

- هیچوقت خودتان را برای رابطه ای که ارزشش را ندارد تغییر ندهید.

- رفتار آرامتر همیشه بهتر است.

- قبل از اینکه بفهمید واقعاً چه چیز خوشحالتان می کند، با کسی ارتباط برقرار نکنید.

- اگر رابطه تان به این خاطر که مردتان آنطور که لیاقتش را دارید، با شما رفتار نمی کند، به اتمام رسید، هیچوقت سعی نکنید که با هم دو دوست معمولی باشید.

- یک دوست با دوست خود بدرفتاری نمی کند.

- پاگیر نشوید. اگر فکر می کنید که شما را در حالت تعلیق نگه داشته است، مطمئن باشید که حتماً اینکار را کرده است.

- هیچوقت به خاطر اینکه فکر می کنید گذر زمان ممکن است اوضاع را بهتر کند، در یک رابطه نمانید. ممکن است یکسال بعد به خاطر اینکار از خودتان عصبانی شوید، چون اوضاع هیچ تغییری نکرده است.

- تنها کسی که در رابطه می توانید کنترلش کنید، خودتان هستید.

- از مردانی که پیش از ازدواج تقاضای رابطه جنسی میکنند دوری گزینید.

- برای رفتاری که با شما دارد، حد و مرز بگذارید.

- اگر چیزی ناراحتتان می کند، حتماً با او درمیان بگذارید.

- هیچوقت اجازه ندهید، طرفتان همه چیزتان را بداند. ممکن است بعدها بر ضد شما از آن استفاده کند.

- شما نمی توانید رفتار هیچ مردی را تغییر دهید. تغییر از درون ناشی می شود.

- هیچوقت نگذارید احساس کند او از شما مهمتر است...حتی اگر تحصیلات یا شغل بهتری نسبت به شما داشته باشد. او را به یک بت تبدیل نکنید.

- او یک مرد است، نه چیزی بیشتر، و نه کمتر.

- اجازه ندهید مردی هویت و وجود شما را توصیف کند.

- هیچوقت مرد کس دیگری را هم قرض نگیرید.

- اگر به کس دیگری خیانت کرد، مطمئن باشید که به شما هم خیانت خواهد کرد.

- مردها طوری با شما رفتار می کنند که خودتان اجازه می دهید رفتار کنند.

- همه مردها بد نیستند.

- نباید فقط شما همیشه انعطاف از خودتان نشان دهید...هر مصالحه ای دو جانبه است.

- بین از دست رفتن یک رابطه و شروع یک رابطه جدید، به زمانی برای ترمیم و التیام نیاز دارید....قبل از شروع کردن یک رابطه تازه، مسائل قبلیتان را باید به کل فراموش کنید.

- هیچوقت نباید دنبال کسی باشید که مکمل شما باشد. یک رابطه از دو فرد کامل تشکیل می شود. دنبال کسی باشید که مشابهتان باشد نه مکملتان.

- شروع رابطه و قرار ملاقات با اشخاص مختلف جهت یافتن بهترین فرد خوب است. نیازی نیست که با هر کس که دوست می شوید همان فرد موردنظر شما برای ازدواج باشد.

- کاری کنید که بعضی وقت ها دلش برایتان تنگ شود. وقتی مردی همیشه بداند که کجا هستید و همیشه در دسترسش باشید، کم کم نادیده تان می گیرد.

- هیچوقت به مردی که همه آن چیزهایی که از رابطه می خواهید را به شما نمی دهد، به طور کامل متعهد نشوید.

- این مطالب را برای بقیه خانم ها هم مطرح کنید.

- بااینکار لبخند به لبان بعضی ها می آورید، بعضی ها را درمورد انتخابشان به فکر می اندازید و خیلی های دیگر را هم آماده می کنید.

- می گویند یک دقیقه طول می کشد که یک فرد خاص را پیدا کنید، یک ساعت طول می کشد که او را تحسین کنید، یک روز تا دوستش بدارید و یک عمر تا فراموشش کنید


 
← صفحه بعد